Monday

دومين صداي بي‌صدا

بعضي حرف‌ها را نبايد زد، بايد فرياد كرد ... براي مثال اينكه شايد ماه‌ها از صدها جور هزينه صرف‌نظر كني، بعد همراه همسرت مي‌روي داخل يك مغازه و بعد از كلي وارسي و شك و ترديد، جنسي را انتخاب مي‌كني. كنار صندوق مي‌آيي و هنگامي كه مي خواهي مبلغ را بپردازي در نگاه همسرت نگراني از آينده و خرج و دخل را مي‌بيني. در همان حال مي‌بيني زني/مردي بي‌خيال ِ بي‌خيال مي آيد و به اندازۀ دست‌مزد يك ماه جان كندنت خريد كرده و با همان آرامش هم پولش را مي‌پردازد. انگار كن كه يك بسته آدامس خريده باشد؛ و آن‌وقت است كه تو مي‌ماني و بهت و حيرت خودت و همسرت

بعضي حرف‌ها را نبايد زد، بايد فرياد كرد ... براي مثال اينكه نزديك انتخابات كه مي‌شود «آدم» به حساب مي‌آيي و رأيت
ارزش و قربي پيدا مي‌كند ناگفتني و حتي گاه، نزديك‌تر كـه مـــي‌شوي بـه روز انتخــاب، تـــا مـــقام شـامــخ تـقـدس هـم
بالا مي‌رود. و بعدتر، هياهوها و جنجال‌ها كه به پايان مي‌رسد دوباره مبدل مي‌شوي به همان تودۀ بي‌شكل و هويتي كه پيش از آن بودي.


بعضي حرف‌ها را نبايد زد، بايد فرياد كرد ... مثل اينكه دور و برت را آدم‌هايي پر كرده‌اند كه بوي تعفن و گنديدگي فكري و ذهني‌شان، بي‌آنكه دهان باز كنند، مشامت را مي‌آزارد. و جالب‌تر اينجاست كه بعدتر همان آدم‌ها مبدل مي‌شوند به نخبه و روشنفكر و چه و چه ...


بعضي حرف‌ها را بايد زد، نبايد فرياد كرد ... خسته‌ام

1 صدا:

ناشناس گفت...

از آشناییت بسیار خوشحالم دوست عزیز.