بعضي حرفها را نبايد زد، بايد فرياد كرد ... براي مثال اينكه شايد ماهها از صدها جور هزينه صرفنظر كني، بعد همراه همسرت ميروي داخل يك مغازه و بعد از كلي وارسي و شك و ترديد، جنسي را انتخاب ميكني. كنار صندوق ميآيي و هنگامي كه مي خواهي مبلغ را بپردازي در نگاه همسرت نگراني از آينده و خرج و دخل را ميبيني. در همان حال ميبيني زني/مردي بيخيال ِ بيخيال مي آيد و به اندازۀ دستمزد يك ماه جان كندنت خريد كرده و با همان آرامش هم پولش را ميپردازد. انگار كن كه يك بسته آدامس خريده باشد؛ و آنوقت است كه تو ميماني و بهت و حيرت خودت و همسرت بعضي حرفها را نبايد زد، بايد فرياد كرد ... براي مثال اينكه نزديك انتخابات كه ميشود «آدم» به حساب ميآيي و رأيت
ارزش و قربي پيدا ميكند ناگفتني و حتي گاه، نزديكتر كـه مـــيشوي بـه روز انتخــاب، تـــا مـــقام شـامــخ تـقـدس هـم
بالا ميرود. و بعدتر، هياهوها و جنجالها كه به پايان ميرسد دوباره مبدل ميشوي به همان تودۀ بيشكل و هويتي كه پيش از آن بودي.
بعضي حرفها را نبايد زد، بايد فرياد كرد ... مثل اينكه دور و برت را آدمهايي پر كردهاند كه بوي تعفن و گنديدگي فكري و ذهنيشان، بيآنكه دهان باز كنند، مشامت را ميآزارد. و جالبتر اينجاست كه بعدتر همان آدمها مبدل ميشوند به نخبه و روشنفكر و چه و چه ...
بعضي حرفها را بايد زد، نبايد فرياد كرد ... خستهام
1 صدا:
از آشناییت بسیار خوشحالم دوست عزیز.
ارسال يک نظر