Sunday

هفتاد و هفتمين صداي بي‌صدا



اين رسمش نبود...خيلي نامردي. تها جمله‌اي كه به ذهنم مي‌رسه همينه. ديشب كه اون دي‌وي‌دي رو دادي بهم و گفتي كه "ديسكوگرافي گانزز روزز" و "دو سه تا آلبوم از سيستم آو دآون" داره كلي كيفور شدم...اما چرا نگفتي كه اون لا به لا "اوانسنس" هم پنهان كردي؟...مرد ناحسابي مي‌دوني منو به كجاها كشوندي وقتي Hello رو گوش دادم...وقتي ياد پرسه‌هاي شبونه تو خيابوناي سرد و خلوت افتادم، ياد بوستان، ياد فريادهاي بي‌دليلمون تو همت...ديشب دلم مي‌خواست فرياد بكشم؛ مثل اون روزا.

فريادم نيومد.

Monday

هفتاد و ششمين صداي بي‌صدا



آقاي ملكوت اعلي...خبر داري كه؟ «علــي» شيميايي را اعدام كردند.

Saturday

آه، فوتبال...اين فوتبال لعنتي - 5




بيرون تيمارستان، در قطعه زميني خالي در بوينوس‌آيرس چند تا پسربچۀ موطلايي به توپي پا مي‌زدند. بچه‌اي پرسيد:

ـ اينها كي‌اند؟

پدرش جواب داد: آدم‌هاي ديوانه. انگليسي‌هاي ديوانه.


ـ گالئانو، ادواردو (1380). فوتبال در آفتاب و سايه. ترجمۀ اكبر معصوم‌بيگي. تهران: نشر ديگر. ص 46

Monday

هفتاد و پنجمين صداي بي‌صدا



...تكرار...
...تكرار مي‌كنم...
...تكرار مي‌كنم همه...
...تكرار مي‌كنم همه عمرم...
...تكرار مي‌كنم همه عمرم خود...
...تكرار مي‌كنم همه عمرم خود را...
...تكرار...




Saturday

برنامۀ امشب و هر شب ِ...




«آرامش پيش از طوفان» همان لحظاتي است كه مايكل و جان در مقابل چشم همگان، با هماهنگي غريبي پيانو مي‌نوازند...هر كدام هم با يك دست. درست مثل يك پدر و پسر، يك استاد و شاگرد كه تمامي زير و بم زندگي همدگر را مي‌شناسند. هر چند در ته نگاه جان، رگه‌هايي از ترس را مي‌توان ديد؛ ترس از اينكه اين آرامش، اين ارتباط تناتنگ روزي ناخواسته بر هم ريزد و مبدل به دشمني كينه‌مداري گردد...جان پير و لبريز از تجربه، هرگز اشتباه نمي‌كرد.

***

پيتر: شما چرا همش مي‌خندي؟
كانر: چون همه چيز به طرز احمقانه‌اي خنده‌داره



Tuesday

هفتاد و چهارمين صداي بي‌صدا




براي نخستين بار در زندگيش دختري را در آغوش گرفت بي هيچ شهوتي، لذتي و يا شعفي...آن‌گاه كه جسم بيهوش شده‌اش را در ميان دود گاز اشك‌آور و صداي فريادها و عربده‌ها از روي سنگفرش خيابان به آغوش كشيد و درمانده شد...آن‌قدر درمانده شد كه حتي نديد زيبايي نفسگير دختر را، نديد گيسوان چون حريرش را و حتي نفهميد عطر تنش را.

براي نخستين بار در زندگيش دستانش را آغشته به خون‌ ديد...آن‌گاه كه جسم دختر را در صندلي عقب يك ماشين گذارد و ديد كه ماشين در ميان جمعيت وحشت‌زده گم شد...همان وقت بود كه گوشه ديوار را گرفت و رفت، همان‌طور كه با دستان خون‌آلودش بر پيشاني و سرش مي‌كوبيد و زار مي‌زد رفت.

Sunday

هفتاد و سومين صداي بي‌صدا



آقاي ملكوت اعلي، ديشب خواب ديدم در دخمه‌اي با ديوارهاي كاهگلي بين من و دو نفر ديگر ايستاده بودي...ناگهان عنان از كف دادي و با ما سه نفر گلاويز شدي...دشنه‌اي با دستۀ صدفي رنگ در دستم پديد گشت كه آن را تا دسته در پشتت فرو بردم...بعد از پيچ و تابي رقص‌گونه و در حالي كه چيزي نامفهوم را فرياد مي‌كردي بر زمين غلتيدي...نفس‌ نفس‌زنان نگاهي تحقير آميز به جنازه‌ات كردم و گفتم:

ـ ملكوت اعلي، ملكوت اعلي كه مي‌گفتن...اين بود؟


گفتم كه خواب بود...دمغ نباش، فقط مي‌شود بگويي نام «دآشت» كه فرياد كردي چه بود؟